ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

73

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

امشب به سپاه مهلب نپيوندد ، ذمهء خداوند از او برى است . مردم از يك ديگر مىپرسيدند كه اينك مهلب در كجا است ؟ و مهلب در رامهرمز بود . سران قبايل مىآمدند و از او نامه مىگرفتند كه به سپاه پيوسته‌اند . حجاج حكم بن ايوب الثقفى را به بصره فرستاد و او را فرمان داد كه بر خالد بن عبد اللّه سخت بگيرد . چون خبر به او رسيد ، بر مردم شهر هزار هزار ( درهم ) تقسيم كرد و از شهر خارج شد . گويند حجاج نخستين كسى بود كه كسانى را كه از رفتن با سپاه سر مىتافتند به قتل مجازات كرد . شعبى گويد : در زمان عمر و عثمان و على چنين كسان را ( كه به جنگ نمىرفتند ) عمامه از سر برمىداشتند و به ميان مردم نگه مىداشتند . چون مصعب آمد ، بر آن افزود كه سر و ريشش را هم بتراشند . بشر بن مروان بر آن افزود كه به كف دستهايش ميخ بكوبند و از ديوار بياويزند و در اين حال ممكن بود كه بميرد يا رها گردد . چون نوبت به حجاج رسيد همهء كسانى را كه از جنگ مىگريختند يا از رفتن به جنگ سربرمىتافتند ، بكشت . حجاج سعيد بن اسلم بن زرعه را به سند فرستاد . ولى معاوية بن الحارث الكلابى و برادرش بر او خروج كردند و او را كشتند و سرزمين‌هايش را در تصرف آوردند . حجاج مجاعة بن سعر [ 1 ] التميمى را به جاى او فرستاد ، او بر آن نواحى غلبه يافت و در يك سال حكومت خود در مكران نيز ، فتوحاتى كرد . شورش مردم بصره بر حجاج چون حجاج از كوفه بيرون آمد ، عروة بن المغيرة بن شعبه را به جاى خود نهاد و به بصره شد . در بصره نيز چنان خطبه‌اى كه براى مردم كوفه خوانده بود ، بخواند و آنان را كه از سپاه مهلب تن زده بودند ، سخت تهديد كرد . شريك بن عمر و اليشكرى [ 2 ] بيامد و عذر آورد كه به فتق دچار است و بشر بن مروان نيز عذر او را پذيرفته است . نيز مالى را كه به او داده بودند ، آورده بود كه آن را به بيت المال باز گرداند . حجاج بىدرنگ گردنش را زد . پس مردم دسته دسته به مهلب مىپيوستند . حجاج خود تا هجده فرسنگى مهلب پيش رفت و در آنجا درنگ كرد تا او را به خود مستظهر دارد . آنگاه مردم كوفه و بصره را مخاطب ساخت و گفت : در اينجا خواهيد ماند تا خداوند خوارج را به هلاكت رساند . آنگاه ، آنچه را كه مصعب بر عطاى آنان افزوده بود بكاست . او به هر يك صد ( درهم ) افزوده بود . عبد اللّه بن الجارود گفت : اين مقدار را عبد الملك بر عطاى ما افزوده است و برادرش بشر

--> [ ( 1 ) ] سعيد . [ ( 2 ) ] السكرى .